تبليغاتX
علی فاطمی
 
علی فاطمی
 
 
فلسفي ادبي اجتماعي
 
 

 

این روزها سراسر من درد می کند

1_

حالم خوب نیست.حالم مریض است.حالم درد می کند.شب ها تا صبح بیدار می مانم.شعر می خوانم،داستان می نویسم،موسیقی گوش میدهم،وروزها  می خوابم.روز هایی که همینطور می گذرند.بدون هیچ اتفاق جدیدی. می آیند و می روند.و من تمام مدت روی تخت درازمی کشم و با درد هایم کلنجار می روم.گرگ و میشِ هوا که می شود ،دست از نوشتن وخواندن می کشم.کتاب هایم را می بندم،قلم را کنار می گذارم،چراغ ها را خواموش می کنم و می روم میانِ رخت خوابم.می دانم اگر چشم هایم باز باشد باز زندگی شروع می شود. زندگی شروع می شود و من مجبورم هستی ام را با هستی اش در آمیزم.مجبورم دلتنگی هایم را بگذارم کنار و پا به پایش جلو بروم.پا به پایش جلو برم، در حالی که دلم زندگی نمی خواهد.

 

من دارم تو آدمک ها می میرم

2_

به طرز عجیبی گریه ام گرفته است.دلیلش را نمی فهمم.شاید می فهمم و به روی خودم نمی آورم.شاید دلیلش کسانیست که دوستشان دارم و دلم نمی خواهد دوستشان بدارم.شاید خاطراتِ کسانیست که امروز می آیند تا فردا نبودشان یاد آور خاطراتی باشد که آدم را به درد می آورد.شاید دلیلش کسانیست که دور آدم هستند و دلم می خواهد نباشند.فرقی هم نمی کند که فامیل باشند یا دوست.که برایت از خود مایه می گذارند یا نه.فقط دلم می خواهد نباشند. یا نه،اصلا من میانشان نباشم.دلم غربت می خواهد.دلم می خواهد به جایی بروم که هیچ کس نشناسدم و هیچ کس را نشناسم.دلم  یک اتاق می خواهد و یک عالم کاغذ وقلمی که روی کاغذ ها بسُرد وکاغذ های سفید را پُر کند از من.از این همه دل تنگی ،بیگانگی،غربت،سکوت و... دلم گریه می خواهد.گریه ،گریه،گریه...  خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد
و آبروی مرا در محل به باد دهد

زبان سرخ و سرِ سبز و چند نقطه، مرا
دوصد کنایه و ضرب‌المثل به باد دهد

چه‌قدر نقشه کشیدم برای زندگی ام

بعید نیست که آن را اجل به باد دهد

(نجمه زارع)

 

 

تصویر ماه را کسی از چاه می‌کشد

 

3_

چند روزِ پیش مسعودِ گرگی زاده و همسرِ نازنینش آمده بودند اصفهان.دو سه روزی ماندند و بعد برگشتند شهرشان.بعد از رفتنشان، مسعود زنگ زد.

_پرسید: ((اگر چیزی بپرسم ،راستش را می گویی.))

_گفتم:((بپرس،دیگر حوصله دروغ گفتن هم نماند است.))

_پرسید:(( چیزی مصرف می کنی.))

_گفتم:(( منظورت چیست.))

_گفت:(( مثلا موادِ مخدری،قرصی ...))

_گفتم :((نه.))

_گفت:(( پس چرا اینطور شده ای.))

_گفتم:(( در زندگی زخم هایی هست که روح انسان را ...))

 

 

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا...

(نجمه زارع)

 

4_

این مطلب دل نوشته ای کوتاه است به دوستِ عزیز و اهلِ گلستان(و ،ح)

به پاسِ آنهمه مهربانی و از خود گذشتگی هایش وبه احترامِ یک شب ،تنها یک شب قدم زدنمان زیر باران.

 

نمی دانم در پسِ آن معصومیتت چه نهفته بود که حالا و پس از گذشتِ آنهمه سال، باز زلال ترین آبیِ دریا تو را به یادم می آورد.نمی دانی زمان هایی که از پشتِ قابِ پنجره به بیرون خیره می شوم ،تنها تصویرِ مبهمی از توست که در ذهنم نقش می بندد و دیگر هیچ.تمام مدتی که به درو دیوارِ خانه نگاه می کنم تنها یادِ توست که می آید وتنهایم نمی گذارد. کاش می دانستی که چقدر خاطراتت آبی رنگ است.آنقدر آبی که به اندازهء مادرم.آبی و زلال  ،شبیه میراثِ اندوه بارِ اجدادمان وبه همان سادگی و شاید کمی آبی تر.

 

 

من زنده‌ام به شایعه‌ها اعتنا نکن

 

5_

تصمیم گرفته ام دیگر زود به زود به روز شوم.می دانم که در همین دنیای مجازی احتمالِ زنده بودن بیشتر است.احتمالِ خوانده شدن ویاخواندنِ کسانی که شبیهِ خودم هستند ،باعث می شود تا احساسِ خوبی پیدا کنم.پس از این به بعد زود تر می آیم و زود تر به روز می شوم.

و اما چند خبر کوتاه از خودم:

در چند ماه گذشته تعدادی از داستان هایم در مجلات ادبی سراسر کشور چاپ شده اند که فکر می کنم بیشتر دوستان خوانده باشندشان.خبرِ بعضی هاشان را به محضِ چاپ شدن به بعض از دوستان رسانده ام وبعضی ها را نه.در ماه گذشته دو داستانِ دیگرم در دو مجله ادبی چاپ شدند که یکی از داستان ها را در ادامه می آورم.داستانِ (آخرین گره) نام داستانِ زیر است که در ماه نامه ادبی انشا و نویسندگی شماره 10 به چاپ رسید.

 

داستان

 

 

آخرین گره

 

 

تنها سه رج دیگر باقی مانده بود که خبر مرگ مجید را برایت آوردند. سه رج دیگر که می بافتی، می توانستی قیچی را دست بگیری و شروع به چیدن چله ها بکنی. خبر  را که شنیدی، پارچه ی سفیدی روی نقش های قالی کشیدی و حتی یک بار هم به سراغش نرفتی. روزها و ماه ها گذشت و قالی همان جا ماند. دیگر نه صدای دفدین کوبیدن هایت بلند شد و نه پُرزهای چیده شده ای از قالی به لباس هایت چسبید. تنها چیزی که از آن روزها برایت باقی ماند، فکر کردن به نقش هایی بود که در حین بافتن اش...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 14:16  توسط علي فاطمي  | 

 

 

"در دو سده ی اخیر برخی از نخبگان ایران می خواسته اند در ساخت و بافت جامعه ای که بر صدر آن قرار می گرفته اند، اصلاحاتی بکنند و تغییراتی دهند؛ گرچه اینان در وجدان تاریخی توفیقاتی به دست آوردند و نامشان به نیکی بر صفحه ی روزگار به جا ماند، اما خود قربانی خواست ها و بستر نامساعد اجتماعی شدند. نمونه ی بارز آن میرزا تقی خان امیرکبیر است و پیش از آن میرزا ابولقاسم قائم مقام و پس از او دکتر محمد مصدق.

                                     (علی رضا قلی، جامعه شناسی نخبه کشی)

 

گاهی اتفاق می افتد که آدم یک پیام را از چند دوست روی تلفن همراهش دریافت کند، این پیام می تواند یک شعر، یک لطیفه، یک جمله از شخصیتی بزرگ یا هر چیز دیگری باشد.  پیام را باز می کند و بعد از این که کلمات اول را خواند متوجه می شود که این پیام را چند روز پیش از طرف کسی دیگر دریافت کرده است. بدون این که پیام را تا ته بخواند تلفن همراه را توی جیب اش می گذارد و به کارش می رسد. ولی بعضی از این پیام های تکراری شرایط متفاوتی دارند.چند روز پیش پیامی از طرف دوست عزیز دکتر سید مهدی موسوی برایم رسید. پیامی که چند وقت اخیر بارها از شماره ی مهدی موسوی برایم ارسال شده است. و هر بار بعد از خواندن دچار یأسی شدید شده ام. (وبلاگ غزل پست مدرن باز هم فیلتر شد!) تقریباً همه ی دوستان این وبلاگ را به خوبی می شناسند. وبلاگی که متعلق به یکی از شاعران کشور است و همیشه  با مطالب و شعرهایی آماده ی خوانده شدن است. مسلماً هر فردی با شناخت دکتر موسوی درگیر سؤالاتی می شود که رسیدن به جواب آن نیاز به آگاهی در حوزه ی ادبیات، جامعه شناسی،فلسفه و... دارد.

 

  ·آیا مهدی موسوی یک روشنفکر است؟

  ·دلیل جبهه گیری های مختلف علیه موسوی چیست؟

  ·چرا وبلاگ غزل پست مدرن فیلتر می شود؟

 

   ·تعاریف مختلفی را می توان برای سنجش روشن فکری به کار برد. ولی اگر بخواهیم به شکل کوتاهی تعریفی را ارائه دهیم می توانم بگویم روشن فکر کسی است که با تحقیق، مطالعه،پژوهش و با نگاه به داشته هایی که ریشه در گذشته دارد سعی می کند تا با دیدگاهی انتقادی در پی بهبود و ارتقای مسئله ی مورد نظر برآید. ابزاری که یک روشن فکر در اختیار دارد سلاح نیست، بلکه اندیشه ای است که مسلماً هرگز به قطعیت نمی رسد و فقط با ردّ نظریه های قبلی در پی اصلاح است. با یک بررسی کلی بر آثار دکتر مهدی موسوی می توان به نکاتی پی برد که شاید در آثار ادبی قبل از آن کمتر، یا به ندرت دیده شده است. مهدی موسوی شاعری است که در آثارش یک نگاه انتقادی از دیدگاه های فلسفی، تاریخی، روانشناسی و سیاسی به چشم می خورد. این شاعر سعی کرده است  تا با استفاده از آگاهی اش نسبت به موارد فوق به نقد مباحثی بنشیند و با به چالش کشیدن این مبانی، دریچه ی تازه ای را از سردرگمی  انسان مدرن را در قالب آثار ادبی به نمایش بگذارد.

 

"روشنفکر که پدیده ی جوامع از درون دوپاره است، در عین حال شاهد آن هاست؛ زیرا این دوپارگی را به درون خود منتقل کرده است. پس پدیده ای است تاریخی. به این مفهوم، هیچ جامعه ای نمی تواند از روشنفکرانش شکایت کند، بی آن که خود را متهم سازد.  زیرا این پدیده را خودش به بار آورده است."

                                              (ژان پل سارتر،در دفاع از روشن فکران)

 

 ·یکی دیگر از مسائلی که در مورد مهدی موسوی قابل بررسی است، جبهه گیری هایی است که در جامعه  ادبیات ایران علیه این شخص صورت می گیرد. این جبهه گیری ها نه تنها از طرف شخصیت های کوچکی نیست، بلکه از طرف افرادی است که درادبیات این مرز و بوم بسیار سرشناس اند. این گونه رفتارها قبلاً در مورد اشخاصی چون نیما یوشیج هم دیده شده است. متأسفانه فضای ادبی این کشور تبدیل به یک مافیای خاموش شده است که باعث شده تا نویسندگان، شاعران، محققین و... به جای ارائه ی آثار در خور توجه به فکر ارتباط های پشت پرده باشند. ارتباط هایی که باعث شده است تا شاعرانی همچون دکتر سید مهدی موسوی از فضای جمعی کنار زده شود و راهش را به تنهایی ادامه دهد.

ولی مورد ذکر شده را نمی توان جواب کاملی برای سؤال فوق دانست. و برای تکمیل جواب  می توان به موارد دیگری نیز اشاره کرد. یکی دیگر از این موارد را می توان استعداد عجیب این شاعر در عرصه  ادبیات دانست. استعدادی که باعث شده است تا شاعر با شناخت کامل از دغدغه های امروزی و همچنین آگاهی بسیار خوب در مسائل اجتماعی، فلسفی و... آثاری را خلق کند که هر کدام شاهکاری در ادبیات این مرز و بوم به شمار می آیند. شاید تحمل این موضوع برای فلان شاعر سرشناس که عمری سروده است امکان پذیر نباشد که آثارش در مقایسه با آثار مهدی موسوی جوان از ارزش بسیار، بسیار پایین تری برخوردار است. مسلماً این نوع نگاه ها نه تنها نمی تواند باعث از بین رفتن استعداد عظیمی به نام موسوی بشود، بلکه تُف سر بالایی است که با گذر زمان، سرانجام به صورت خودشان سرازیر می شود. نگاه هایی که در زمان های نه چندان دور در مورد نیما یوشیج هم بوده است. آیا بهتر نیست که ادیبان عزیز بپذیرند که مهدی موسوی یکی از بزرگ ترین شاعران معاصر ایران است، و این تخریب ها چیزی از ارزش کارهایش کم نمی کند؟

 

"زبان خانه ی وجود است. آنان که می اندیشند و آنان که با کلمات می آفرینند، پاسداران این خانه اندو نگاهبانی آنان ظهور وجود را متحقق می سازد تا آن جا که این ظهور را به زبان آورند."                                                                                             

                                                                             (مارتین هایدگر)

 

سؤال دیگری که مطرح  شده است اصلی ترین دلیل به روز شدن این وبلاگ است:

«چرا وبلاگ غزل پست مدرن فیلتر می شود؟» فکر می کنم تمامی دوستان به خوبی جواب این سؤال را می دانند. فکر می کنم بهترین حرفی را که می شود در مورد سید مهدی موسوی به کار برد، جمله ای است که قبلاً کسی آن را به نام خود ثبت کرده است.

 

"وقتی نابغه ای در جهان ظهور می کند، همه ی احمقان دست به دست هم می دهند تا برضد او اتحادیه ای تشکیل دهند و او را از پا در آورند."

                                                                                                                                                                                   (جاناتان سویفت) 

       

کمی از خودم

 

      کاغذ هام را جمع میکنم.فلاسک چای را پر می کنم.پاکت سیگارم را کنار دستم می گذارم.شروع به نوشتن میکنم.

این روزها آنقدرسرم به نوشتن گرم است که نمی دانم در اطراف چه میگذرد.تنها چیزی که به شدت آزارم می دهد خاطرات روزهای است که دیگر نیستند.خاطرات روز هایی که یا متعلق به دوران کودکی ام  در زادگاهم اهواز است،یا متعلق به دوران نوجوانی ام در اصفهان،ویا متعلق به دوران جوانی ام در مازنداران می شود. خاطرات روزهایی که با دوستانی گذشت که نبودشان در زندگی آدم فاجعه بزرگیست.هر چند این دوستان همیشه نسبت به بنده حقیر لطف داشته اند و گاهی با تلفن سراغی از ما می گیرند ولی باز هم این تلفن ها باعث نمی شود تا کمی از دلتنگی ام بکاهد.دلم می خواهد باز می توانستیم همه با هم توی همان خانه قدیمی مان در قائم شهر مازندران جمع شویم و روز های خوب و بدمان دوباره تکرار شوند.دلم می خواهد باز دعوایمان شود که نوبت   چه کسی است که ظرف ها را بشوید و یا غذا را درست کند.و هر بار که نوبت به من می افتد  به به بهانه ای از زیر کار در بروم.بعد با مسعود گرگی زاده یا یزدان ولی زاده آنقدر توی پاسور بازی تقلب کنیم تا بتوانیم پاکت سیگاری را برنده شویم.دلم می خواهد باز خانه دانشجویی مان پر باشد از همکلاسی ها و یا دوستان دیگری که مثل خودمان آخر ترم ها دنبال راهی برای پاس کردن درس ها می گردند.دلم می خواهد باز نیمه شب ها سیگارمان تمام شود و برای خریدن سیگار مجبور باشیم ساعت سه نیمه شب زیر بارش باران مسافتی طولانی را طی کنیم تا به میدان اصلی شهر برسیم.زمانی را روی جدول کنار میدان بنشینیم و پول هایمان را سر هم کنیم تا قبل از برگشتن چند سیخ جگر  بخوریم.

 

 

 ((یک دم،فقط یک دم حس می کنی که در این دنیا تنهایی و برای همیشه تنها باقی خواهی ماند))

                                                                                                                                                                                                   والتر بنیامین

 

 

دلم برای مسعود گرگی زاده تنگ شده است.دوست کُردی که همیشه نبودنش عذابم می دهد.دوستی که آدم می توانست به او تکیه کند بدون اینکه لحظه ای ترس این را داشته باشد که پشتش خالی می شود.دلم می خواهد باز تمام طول ترم را همراه مسعود فرهادی به خواندن فلسفه،ادبیات،جامعه شناسی و... بگذرانم و باز آخر ترم کاسه چه کنم چه کنم دست بگیرم که  این ترم هم چیزی از درسهایم پاس نمی شوند.چند روز قبل از عید یزدان ولی زاده عزیز زنگ زد تا حالم را بپرسد تنها چیزی که می توانستم در جوابش بگویم  قسمتی ازهمان ترانه مورد علاقه خودش بود که داریوش در آلبوم پرنده مهاجر خوانده است:(من دارم تو آدمک ها میمیرم،تو برام از پریا قصه می گی؟).دلم از آدمک های اطرافم گرفته است.ولی کاریش هم نمی شود کرد.  همین است دیگر.به قول یکی از همین آدمک ها:

This is life 

گفتن این حرف ها فایده ای هم ندارد که ندارد.فقط بار این اندوه  نشسته بر شانه هایم را  بیشتر می کند و دیگر هیچ.

 

 

توضیح کوتاهی در موری یکی از داستان هایم

 

به تازگی یکی از داستان هایم در فصل نامه انشا و نویسندگی شماره ۷ به چاپ رسید.برای نوشتن  این داستان از روش خاصی استفاده کرده ام که فکر می کنم برای اولین بار است که داستانی به این روش نوشته شده است.اگر از دوستان عزیز کسی این داستان را خواند ونظری داشت می تواند نظر خود را در همین وبلاگ ویا به آدرس زیر ارسال کند

Ali_fatemi12@yahoo.com

 

 

(عشق توی قلب آدماست نه لای پاهاشون)

ده فرمان

کیشلوفسکی

 

یکی دیگر از کارهایی که کار همیشگی ام شده،فیلم دیدن و موسیقی گوش دادن است.دلم نمی آید  دوستان از لذت دیدن وشنیدنشان بی بهره باشند.اولین فیلم ،فیلم دور افتاده با بازی تام هنکس است که دوستان نویسنده می توانند با دیدن این فیلم نکات زیادی را در فضا سازی یاد بگیرند.این فیلم آنقدر زیبا ساخته شده است که مطمئن ام برایتان ماندگار می شود.اما فیلم های دیگری که دیدنشان برای هر انسانی از نان شب واجب تر است فیلم های سه رنگ،شانس کور،داستان کوتاهی درباره عشق،داستان کوتاهی درباره قتل وده فرمان است که همگی ساخته کیشلوفسکی اند.

 

باور کنید که این آثار آنقدر عمیق ساخته شده اند که هر کسی را در خودشان محو می کند.کیشلوفسکی در این فیلم ها با به چالش کشیدن مسائلی مانند دین،زندگی انسان مدرن،اندیشه های فلسفی واجتماعی باعث می شود تا دریچه جدیدی از یک نگاه هنری برای مخاطب نمایان شود.و اما اگر بخواهم موسیقی بی کلامی را پیشنهاد بدهم حتما می گویم کار های دن گیبسون.چند روز پیش فیلمی دیدم به اسم مخمل آبی.در این فیلم ترانه ای خوانده شد که بی نهایت دوستش داشتم.ترانه را به زبان اصلی در زیر می آورم.شاید شما هم از خواندنش لذت ببرید:

 

 

 

A  candy-colored  cloun  , they call the sandman 

Tiptoes  to  my room every night 

Just  to  sprinkle  stardust and  to  whisper 

Go to sleep , every thing is all right 

I  close my eyes , then I drift away 

Into the magic night , I softly say , a silent prayer  like dreams  do , then I  fall asleep to dream 

My dreams of  you , in  dreams I  walk with you  

In dreams I  talk to you , in dreams your  mine all of the time   

.Were to gether for evere. In dreams.

                                                                                  

آنتی روشنفکری در کارهای اصغر فرهادی

 

یکی از کارگردان هایی که در این چند سال اخیر کارهای بسیار خوبی را ساخته است اصغر فرهادیست.فیلم هایی که نه تنها در ایران بلکه در جشنواره های بین الملی هم بسیار مورد توجه قرار گرفته اند.ولی مساله ای که کمتر به آن پرداخته شده و از نگاه ها دور مانده است درون مایه فیلم های فرهادیست.فیلم هایی که در آن طبقه متوسط جامعه را در بحران ها نشان می دهد و در لایه ای پنهان به سرکوب و زیر سوال بردن طبقه ای می پردازد که در حال گذر از سنت به مدرنیته است.تصمیم گرفته ام دفعه بعدی که به روز شدم با مقاله ای تحلیلی به برسی کار هایش بپردازم. تا آن زمان حتما همه دوستان فیلم جدیدش را  دیده اند و موضوع را به صورت ملموس تری خواهند فهمید.

 

تا دفعه بعد که بیایم

            

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 22:6  توسط علي فاطمي  | 
 
  بالا